خوانده است
که خورشید بر روی عقربه ها بهت زده
زنگ میزند
با چشمان نیمه باز هم
ملکوت را به خاطر می آورم
این سرخی ته مانده ی همان سیب حرامی است
که بر لبهایم طعم تاریخی گناه را پوسانده ست
و بر شانه هایم دلالت جاودان گناه را آویخته
همه چیز با سیب کلید میخورد
جاذبه ـ گناه ـ عشق
و به من ختم میشود
گناه ـ عشق ـ جاذبه
به من
زنی تنها
در آستانه اشرفیه
دارم در سیاهی چکمه های زالو زده ام
فرو میریزم
پاهایم را که هیدروفوب هستند
خم میشوم هزار بار
به اندازه ی وجین اعتراضهایم
وبه گلوله فکر میکنم
برای پرنده ای که
نه میپرد
نه آواز میخواند
نه حرف میزند
تنها تخم میگذارد
برای التیام ته ماندهی زنانگی اش
سر که بلند میکنم
تنها برای این است
که گره نجابتم را زیر گلویم سفت تر کنم
د عمیق چشمهایم
خورشید زخم خورده
از جدال عقربه ها تیغ میکشد
ودر سرم مرثیه شوم غورباقهها...
وجیر جیر دریکه بسته میشود
تاریخ تکراری است
و همواره این من
زنی تنها بوده است
گاهی هم در آستانه ی اجاق گاز
این منم
که در مرکزیت این بو های شیطانی
دلم حول محور ماسوره ای
پیچ میخورد
لیوان شکسته در شریانهایم
شعله ور...
فرود می آیم
با چشمان باز
به سقف نه!
به این موریانه های عقیم کارگر
زل میزنم
لبخند بزن آینه
من امروز تاریخ را فارغ شدم
در جنگ میان این همه تصویر های
تودر توی تکراری
دغدغه ای برای صدا باقی نمانده
لبخند بزن تا دوباره
حکایت ماه پیشونی را در هم
تکرار کنیم
