تبليغاتX
مرا به نام كوچكم صدا بزن
کدام ساعت مرا به خواب خویش

                                   خوانده است

که خورشید بر روی عقربه ها بهت زده

                                  زنگ میزند

   با چشمان نیمه باز هم

           ملکوت را به خاطر می آورم

این سرخی ته مانده ی همان سیب حرامی است

که بر لبهایم طعم تاریخی گناه را پوسانده ست

و بر شانه هایم دلالت جاودان گناه را آویخته

 

همه چیز با سیب کلید میخورد

جاذبه ـ گناه ـ عشق

و به من ختم میشود

گناه ـ عشق ـ جاذبه

 

به من

   زنی تنها

          در آستانه  اشرفیه

دارم در سیاهی چکمه های زالو زده ام

                                          فرو میریزم

پاهایم را که هیدروفوب هستند

خم میشوم هزار بار

به اندازه ی وجین اعتراضهایم

وبه گلوله فکر میکنم

برای پرنده ای که

  نه میپرد

     نه آواز میخواند

نه حرف میزند

تنها تخم میگذارد 

برای التیام ته ماندهی زنانگی اش

سر که بلند میکنم

تنها برای این است

که گره نجابتم را زیر گلویم سفت تر کنم

د عمیق چشمهایم

            خورشید زخم خورده

از جدال عقربه ها تیغ میکشد

ودر سرم مرثیه شوم غورباقهها...

وجیر جیر دریکه بسته میشود

تاریخ تکراری است

و همواره این من

               زنی تنها بوده است

گاهی هم در آستانه ی اجاق گاز

این منم

که در مرکزیت این بو های شیطانی

دلم حول محور ماسوره ای

                          پیچ میخورد 

لیوان شکسته در شریانهایم

                                   شعله ور...

فرود می آیم

با چشمان باز

به سقف نه!

به این موریانه های عقیم کارگر

                                   زل میزنم

لبخند بزن آینه

من امروز تاریخ را فارغ شدم

 

در جنگ میان این همه تصویر های 

                                    تودر توی تکراری

دغدغه ای برای صدا باقی نمانده

لبخند بزن تا دوباره

حکایت ماه پیشونی را در هم

                            تکرار کنیم

+ نوشته شده توسط عسل اسماعيلي در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 و ساعت 19:24 |
سلام بعد مدتی غیبت با کاری تازه حضورم رو یاد آوری میکنم

بادستهایی بسته به دلهای فراختون خوش آمد میگم

باشد که باشیم برای سخن و وطن

+ نوشته شده توسط عسل اسماعيلي در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 18:33 |
 

منم هلال تشنه ی یک ماه

ماه شکسته

روایت یک عمر پرو خالی شدن

چیزی شبیه فرار یک پرنده

                     از چنگال پرنده ای دیگر

خم میشوم در انتهای مفاصلم

نیاز ریشه به خاک

نگاه حسرت آلود من است

                     به چاه های خالی

 

نگاه کن

امروز پنجره ی تاریک به من میخندد

فردا کودکی پشت بخار دهانش...

میچکم

 از انتهای سبابه ای که روزی

                            بر لبهای من بود 

وحالا روی ماشه

به گریه ی استخوانی کودکی طعنه میزند

دارم خیال میکنم

چیزی شبیه شاعرانگی

             در من زبانه میکشد

شاید شعر ها با تغییر فصل مهاجرت میکنند 

+ نوشته شده توسط عسل اسماعيلي در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 18:29 |

در لمس مستقیم آفتاب و چشمان خیس من

تو تبخیر میشوی

قد علم میکنی

در مقابلم

راست قامت و تهی

با کلاهی شبیه طوفان

و می وزی بر موهای آشفته ی من

بر گردنم فرود می آیی

و سقوط میکنی

در لمس آفتاب و  چشمان خیس من

تو می سوزی

با گونه های  سرخ

وچشمان خون آلود

و من زبانه میکشم

از استخوان تا ریشه

ریشه می دوانم

در خاکستری تو

وسر بر خواهم آورد

سبزو سرخ

در لمس مستقیم آفتاب و چشمان خیس من

تو جوانه میزنی

با دستانی به دور من تنیده

ونجابت بر خاک افتاده ی سیب

واسب

ومن...

رویایی تر از همیشه

در تو جاری میشوم

جاری...

و رود ها را در تو بالا میکشم

تا گم شوم

در حلقه های ممتد گوش و انگشت

تو آب میشوی

من سرخ میشوم

در لمس مستقیم آفتاب

و چشمان خیس من

+ نوشته شده توسط عسل اسماعيلي در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 19:22 |
کلاغ عمودی ترین دروغ بود

بر افق این سیمها

وقتی که چشمهای خیس تو غروب میکرد

سکسکه ی ثانیه

مرا به آخرین تاک آویزان میکند

تا وحشی شوم

از سیاهی این انگور درشت

حالا کنار بروید پرده های خیال

تا دوری بزنم در ته وتوی این ازدحام

وکلاغ را به جفت گیری دعوت کنم

پشت این پرچینهای بلند

این سیم های سرگردان

موهای بافته ی شهر

آرام می ایستم

با دستانی گشاده

در یک دست دروغ

در یک دست کلاغ

+ نوشته شده توسط عسل اسماعيلي در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 18:49 |



پرتقالم را پوست می کنی؟

دستانم چکه میکند

به چرخه ی آب دوچرخه ای هم اضافه کن

تا ما را زیر آفتاب به دریا ببرد

ودر باران برگردان

ساحل نگاه میکند

به این صدفها

که گوش ماهیان شدند

تا دریا به حرفهای منو تو بخندد

شاید اشکهای ترش نارنج

برای بغض اعدامی چکاوکی باشد

که تا دیروز

آبستن خاطره بود

و امروز سنگینی اردی بهشت...

گریه را قورت میدهم

پرتقال در گلویم گیر میکند

بیا برایت شعری بخوانم

((عشق من

آبها لنز مورب دارند

آدمو وارونه ثبتش میکنن))

+ نوشته شده توسط عسل اسماعيلي در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:17 |
کمی برای من بخوان

غزلپرسه های کودکی را

تا ناب شوم

دور از تمام دلهره های کوچ

ای آخرین آشیانه ایست

که بی تو خواهم ساخت

چشمانت را ببند مرا در اینهمه سپیدی

به خانه سپردند

 

+ نوشته شده توسط عسل اسماعيلي در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:30 |

در باره صلاحي از زبان خود او بشنويد:
آنچه امروز به آن رسيده‏ام اين است كه بايد به جاي وزن به توازن توجه داشته باشيم. رسيدن به نوعي تعادل كه ساختار شعري را مي‏سازد. چون شعر هنري سمعي است كه با موسيقي ارتباط داشته و دارد. به همين دليل حتي وقتي شاعر در خلوت خود شعر مي‏گويد با توجه به آهنگ پنهان در كلمات انگار شعري مي گويد تا بلند خوانده شود.
پس طنين كلمات خيلي مهم است. شاعر براي رسيدن به هماهنگي و توازن بايد از هر روشي بهره ببرد.نه فقط از اوزان عروضي.
شعرهاي من مثل آجيل چهارشنبه سوري است. ميان آنها همه چيز پيدا مي شود.
معمولا هركس در زمينة هنر يا نويسندگي از اول تا آخر عمر يم حرف را تكرار مي‏كند ، اما در قالب‏هاي مختلف.
در قديم شعر مي گفتم ، اما اصلا نمي‏دانستم شعر يعني چه . چه برسد به ساختار آن! اينها را در چند سال اخير ياد گرفته‏ام!آدم‏ها به محض اينكه به راه رفتنشان فكر مي‏كنند ، كج و كوله را مي‏روند ، مثل من!
درختي در بيابان را در ذهنتان فرض كنيد. گاه مسافر خسته‏اي از راه مي رسد و مي‏گويد مي‏شود در زير ساية آن استراحت كرد. كسي كه تاجر است مي‏گويد عجب درختي ، جان مي‏دهد كه از چوب آن استفاده كنم. يعني آدم‏ها از زواياي مختلف به آن درخت نگاه مي‏كنند. شاعر اما فقط درخت را مي‏بيند نه چيز ديگر. همين برخورد صاف و بي‏شائبه است كه شعر را به عرفان نزديك مي‏كند. يعني شاعر در شعرش به نوعي وحدت وجود مي‏رسد. گاه مي‏بينيد شاعر از زيان سنگ هم حرف مي‏زند. انگار به نوعي يگانگي با جهان رسيده است.
شعراي حقيقي ، همان عرفا هستند ...
البته اميدوارم وقتي مي‏گويم عرفان ، ذهنتان سراغ تعاريف مشخص نرود.


گاهشمار زندگي و آثار عمران صلاحي
1325-10 اسفند تولد در تهران(اميريه)
1332- تحصيل در دبستان صنيع الدوله(قم)
1335- تحصيل در دبستان قلمستان(تهران)
1337- تحصيل در دبستان شهريار و دبيرستان امير خيزي(تبريز)
1340- چاپ اولين شعر در مجلة اطلاعات كودكان – مرگ ناگهاني پدر
1341- تحصيل در دبستان وحيد(تهران)
1345- همكاري با روزنامة توفيق – آشنايي با پرويز شاپور
1347- چاپ اولين شعر نيمايي در مجلة خوشه به سردبيري احمد شاملو
1349- انتشار كتاب ”طنز آوران امروز ايران” با همكاري بيژن اسدي پور – فوق ديپلم مترجمي از دانشگاه تهران
1350- خدمت نظام وظيفه در تهران ، تبريز ، كرمانشاه ، مراغه
1352- همكاري با گروه ادب امروز راديو به دعوت نادر نادرپور – استخدام در راديو تهران
1353- انتشار كتاب ”گريه در آب” – ازدواج با هايده وهاب‏زاده
1355- انتشار متاب ”قطاري در مه”
1356- انتشار كتاب ”ايستگاه بين راه” – نمايشگاه مشترك كاريكاتور با پرويز شاپور و بيژن اسدي‏پور در نگارخانه تخت جمشيد – شعر خواني در 10 شب كانون نويسندگان ايران
1357- تولد اولين فرزند (ياشار)
1358- انتشار كتاب ”هفدهم” – سفر به تركيه ، يونان ، بلغارستان
1361- تولد دومين فرزند (بهاره) – انتشار كتاب ”پنجره دن داش گلير” به تركي
1367- گشايش صفحة ”حالا حكايت ماست” در مجله دنياي سخن
1370- انتشار كتاب ” روياهاي مرد نيلوفري”
1373- انتشار ويژه نامة مجلة ”عاشقانه” در آمريكا
1374- انتشار كتاب ”شايد باور نكنيد” در سوئد
1375 – بازنشستگي از صدا و سيما – همكاري با گل‏آقا – همكاري با شوراي عالي ويرايش
1377- انتشار كتاب ” يك لب و هزار خنده” و ”حالا حكايت ماست”
1378- انتشار گزينة اشعار – سخنراني در شش شهر سوئد
1379- انتشار كتاب ” آي نسيم سحري”،”ناگاه يك نگاه”،”ملا نصرالدين”، از گلستان من ببر ورقي” و ” باران پنهان”
1380- انتشار كتاب‏هاي ”هزار و يك آينه” و ”آينا كيمي” به تركي

 

منبع:انجمن شعرای ایران

+ نوشته شده توسط عسل اسماعيلي در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 18:18 |
قلب

درخت

نیمکت

پارک

اینهامحتویات تمام عاشقانه های منند

+ نوشته شده توسط عسل اسماعيلي در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 11:46 |


Powered By
BLOGFA.COM